پشه و مگسها روي صورت چهار قلوهاي4 ماههاي كه هنوز آثار كم خوني، رو صورت رنگ و رو پريده آنها بود، بازي ميكردند. روي زمين چهار سري بالش و تشك كوچيك ديده ميشد كه به ترتيب كنار هم پهن شده بودند. يك قدم آن طرفتر آشپزخانهاي 6 و 7 متري با كلي از وسايل شكم سيركني بچهها و در كنارش، اتاقكي با فرش 12 متري، گرم و كسلكننده، محل سكونت چهار قل تازه به دنيا آمده در كنار پدر و مادر و مادربزرگشان بود.
يك خبر تكاندهنده خبرنگار ايسنا رو به اين زيرزمين كشيده بود: « پدر چهار قلوها ميخواد بچههاشو بفروشه!»
زير چشمي نگاهي با حسرت به بچهها كرد و بلند گفت: «آخه اينها جگرگوشههاي من هستن. اما ما چطور براشون پدر و مادري كنيم. اين كه ميبيني خونه اجارهاي ماست. نگاه كنيد پشهها چطوري خوردنشون. شبها از شدت گرما، خيس آب ميشن و خوابشون نميبره. فكر ميكنيد توي اين شرايط ميشه 4 تا بچه رو همزمان بزرگ كرد، فكر ميكنيد اسم من پدره! باز هم ميگم اگر نتونم خانه تهيه كنم مجبورم بفروشمشون.»
اگه ماشين فرسودهاي، قبل تولد بچهها، مخارج اين خانواده رو تأمين ميكرد، حالا اون هم وجود نداشت؛ چون صرف هزينه درمان و داروي نوزادان پس از تولد شده بود
زير سقف خونه چهار قلوها، واقعا دنيا، بياكسيژن بود. پدر با لحن خسته و نااميد گفت: مشكلات ما از وقتي شروع شد كه بچهها به دنيا اومدند. 7 ماهه و نارس؛ اول ماشيني رو كه باهاش مسافركشي ميكردم، فروختم. بچهها به دليل كم خوني و نارس بودن مشكل داشتند، اما دارو توي داروخانهها پيدا نميشد و اونها را از ناصرخسرو، گرمي 80 هزار تومان ميخريدم. پول ماشين خيلي زود تموم شد و بعدش نوبت قرض رسيد.
قرض و تنگدستي از يك طرف و عدم توانايي در مراقبت از چهار قلوها باعث شد به فكر فروش سه تا از بچهها بيفتم.
از شهرهاي مختلف براي خريد بچهها اومدن، هر كسي قيمتي ميداد، 15 ، 20 و 25 ميليون تومان اما دلم نيومد.
پاي چند خير به خونه ما رسيد؛ قول كمك دادن به شرط اين كه بچهها رو نفروشم.
با نامه نگاري به ارگانهاي مختلف سعي كرديم كمك بگيريم؛ بهزيستي بچهها رو بيمه كرد و شير خشك داد؛ اما 4 قلوها شير خشكها رو نميخورند و به دليل اين كه روي قوطيها از كلمه يارانهاي استفاده شده بود، داروخانهها هم آنها را نميخريدند.
دولت هم يك ميليون تومان كمك كرد؛ اون رو هم داديم به طلبكارها.
توي اين لحظه، يكي از قلها شروع به گريه كرد. پدر به سرعت به طرفش رفت و با جان و بسمالله گفتن بلندش كرد.
نگاه و جملات محبتآميز پدر در حاليكه اونو تو آغوشش تكون ميداد، آرومش كرد، تو اون لحظه همه مشكلات رو فراموش كرده بود.
مادر«ابوالفضل» «امير محمد» «اميرحسين» و«هليا» که از خيرين درخواست كمك داشت. راضي به فروش بچهها با همه سختي نگهداريشون نبود.
درماندگي را ميشد توي نگاههاي پدر30 ساله و مادر 22 سالهاي كه 5/1 سال بعد از ازدواج صاحب چند قلو شده بودند ديد. حرفهاي پدر همراه با هواي زيرزمين بدون هواكش، فضاي غيرقابل تحملي رو ايجاد كرده بود. هر كدوم از يك طرف جملهاي رو ميگفتن، نميدونستي به دهن كدوم نگاه كني. دلشون نميخواست درد دل بگن. آنها كمك ميخواستن از خيرين، از دولت، از بهزيستي و از ...!