تبليغاتX
دوخیژه

دوخیژه

خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی داریم

خداوندا

 به علمای ما مسئولیت

و به عوام ما علم

و به مومنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان

و به متعصبان ما فهم

و به فهمیدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور

و به مردان ما شرف

و به پیران ما آگاهی

و به جوانان ما اصالت

و به اساتید ما عقیده

و به دانشجویان ما نیز عقیده

و به خفتگان ما بیداری

و به بیداران ما اراده

و به مبلغان ما حقیقت

و به دینداران ما دین

و به نویسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد

و به شاعران ما شعور

و به محققان ما هدف

و به نومیدان ما امید

و به ضعیفان ما نیرو

و به محافظه کاران ما گستاخی

و به نشستگان ما قیام

و به راکدان ما تکان

و به کردگان ما حیات

و به کوران ما نگاه

و به خاموشان ما فریاد

و به مسلمانان ما قرآن

و به شیعیان ما علی

و به فرقه های ما وحدت

و به حسودان ما شفا

و به خودبینان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب

و به مجاهدان ما صبر

و به مردم ما خودآگاهی

و به همه ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش

"دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط دوخیژه  | 

کدوم رو باید انتخاب کرد:

از خویشتن خویش گذشتن

یا

برای خودت زندگی کردن

اولی رو هممون بیشتر دوست داریم و زیباتر هم می دونیم

اما در اصل همه به دومی عمل می کنیم

این دوگانگی جالب نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط دوخیژه  | 

 

 قطره  آزاده هر کجا که دلش می خواد بره

و

من احساس می کنم فقط قطره ای آزادی برام باقی مونده

و

به خاطر همین دهانمو بستم و با خودم عهد کردم همه چیز فقط تو اعماق دلم باقی بمونه

شما ها تا به حال شده چنین حسی پیدا کنید؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط دوخیژه  | 

 

دلم مي خواد زير هبوط بارون

 يه نفس بزرگ از ته ريم بكشم

و زيرش خيس خيس بشم

فارغ از هر فكري تو اين دنيا

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط دوخیژه  | 

اینجا

سر سفره های سحر و افطار ماه رمضون

که عطر عاشقی بیداد می کنه

دوست دارم فقط بگم

الحمدالله رب العالمین

لا اله الا الله

وحده لا شریک له 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط دوخیژه  | 

همین چیزهای کوچک است

بدون پیرایه و دوستانه

مثل بگذار کمکت کنم

موضوع را خیلی جدی نگیر

یا مثل تو هم بخند با نمک است

همین هاست که زندگی را دلچسب تر می کند

چرا که همه ی آن چیزهای مشهور و بی شمار

آنها که شگفت انگیزند و به اوج معیارها می رسند

و همه ی روزنامه ها نقل می کنند

شبیه این چیزهای کوچک انسانی نیستند

که هر روز در زندگی پیش می آید

پس زنده باد همه ی چیزهای تازه

همه ی چیزهای مشغله ی روزانه

مثل بخند و با مشکلاتت روبرو شو

خداوند همه ی این ها را میسر می کند

یا جمله عاشقانه من در کنارت هستم 

این هاست که به زندگی ارزش جنگیدن می دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط دوخیژه  | 

با اینکه می گن خدا از رگ گردن به آدم نزدیک تره ولی من

 دلم می خواد یه بار دیگه

 تو خونه ی خدا بودن و احساس امنیتشو درک کنم

دلم می خواد یه بار دیگه

یه گوشه روبروی خونش بشینمو توی خلوت تنهایی خودم و خدا غرق

بشم و تنها به این فکر کنم چقدر دنیا و آدمهاش در برابر عظمت اون

کوچیکن

کاش هروقت دلمون می گرفت می تونستیم پرواز کنیمو بریم اونجا 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط دوخیژه  | 

نوروز مبارک
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط دوخیژه  | 

موسی و خاندانش در بیابان گم شدند، باران باریده بود و سرما آزارشان می داد،

موسی نوری دید، به سمتش دوید،آتش بود.

کربلا ، عصرعاشورا ، کودکان در بیابان گم شدند

زینب بود اما نمی دانست به سمت کدام نور بدود

دامن کودکان گم شده آتش گرفته بود

.................................................................

یعقوب با دیدن پیراهن یوسف بینا شد ،پس او را یافت

در کربلا زینب بینا بود،اما نیافت کدام پیراهن را می بویید

................................................................

 یعقوب ندید که یوسف را در چاه می اندازند فقط پیراهن خونیش را دید

و پس از نابینایی دیگر آن را هم ندید،می دانست زنده است، فقط دلتنگ بود.

ندید که در بازار می فروشنش ، ندید کسی سنگ بزند

زینب اما دید....دید آن هایی را که یعقوب حتی نشنیده بود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط دوخیژه  | 

دلم می خواهد جایی بروم که همه چیز به دور از روزمرگی های تصنعی زیبا باشد

دلم می خواهد جایی بروم که فقط خودم با خدایم بدون هیچ مشغله فکری و بدون هیچ آرزویی که بخواهم آن را طلب کنم. تنها باشم

دلم ناکجاآباد می خواهد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط دوخیژه  |