تبليغاتX
دوخیژه

دوخیژه

خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی داریم

با اینکه می گن خدا از رگ گردن به آدم نزدیک تره ولی من

 دلم می خواد یه بار دیگه

 تو خونه ی خدا بودن و احساس امنیتشو درک کنم

دلم می خواد یه بار دیگه

یه گوشه روبروی خونش بشینمو توی خلوت تنهایی خودم و خدا غرق

بشم و تنها به این فکر کنم چقدر دنیا و آدمهاش در برابر عظمت اون

کوچیکن

کاش هروقت دلمون می گرفت می تونستیم پرواز کنیمو بریم اونجا 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط دوخیژه  | 

نوروز مبارک
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط دوخیژه  | 

موسی و خاندانش در بیابان گم شدند، باران باریده بود و سرما آزارشان می داد،

موسی نوری دید، به سمتش دوید،آتش بود.

کربلا ، عصرعاشورا ، کودکان در بیابان گم شدند

زینب بود اما نمی دانست به سمت کدام نور بدود

دامن کودکان گم شده آتش گرفته بود

.................................................................

یعقوب با دیدن پیراهن یوسف بینا شد ،پس او را یافت

در کربلا زینب بینا بود،اما نیافت کدام پیراهن را می بویید

................................................................

 یعقوب ندید که یوسف را در چاه می اندازند فقط پیراهن خونیش را دید

و پس از نابینایی دیگر آن را هم ندید،می دانست زنده است، فقط دلتنگ بود.

ندید که در بازار می فروشنش ، ندید کسی سنگ بزند

زینب اما دید....دید آن هایی را که یعقوب حتی نشنیده بود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط دوخیژه  | 

دلم می خواهد جایی بروم که همه چیز به دور از روزمرگی های تصنعی زیبا باشد

دلم می خواهد جایی بروم که فقط خودم با خدایم بدون هیچ مشغله فکری و بدون هیچ آرزویی که بخواهم آن را طلب کنم. تنها باشم

دلم ناکجاآباد می خواهد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط دوخیژه  | 

هنگامی که رویای صادقه ای را دیدی

یا

وحی عاشقانه ای را شنیدی

بدان دلت آنقدر روشن و صاف شده است

که اکنون فقط و فقط جایگاه پرودگار است و بس

و این پروردگار است که گوش و چشم تو شده است

این مضمون را امشب از سخنان سهروردی آموختم

و هم آموختم که بهتر از این باشم

مبادا دلم و به قول سهروردی ضمیرم از روشنی بیفتد

وچشم و گوشم از دیدن رویا و شنیدن وحی بی نصیب بماند

بیایید برای خودمان دعا کنیم

برای تازه ماندن دلمان دعا کنیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط دوخیژه  | 

باید از نمایندگان مجلس،وزرا،رییس جمهور،سخنگوی دولت،قوه قضاییه،

شهردار و هزاران مدیر و مسوول دیگر سوال بپرسی که چرا فلان طرح

اجرا نشد؟کی اجرا می شود؟چرا گرانی از بین نمی رود؟چه کسی

مسوول است؟چرا متهمین در پرونده سقوط هواپیمای سی ۱۳۰ تبرئه

شدند؟

در خیابان به مردم نگاه می کنی که در صف های طویل اتوبوس و

تاکسی ایستاده اند مخصوصا بعد از سهمیه بندی بنزین که وضع بدتر

هم شده است.

فردا برای پرداختن به مشکلات مردم شروع به تهیه خبر و گزارش

می کنی و دوباره و دوباره از وزیر و رییس جمهور و شهردار و نمایندگان

و ...... سوال و سوال و سوال می پرسی که چرا؟؟

اما در این میان کیست که به خبرنگار بپردازد؟

به خبرنگاری که سخنگوی فراکسیون اصولگرایان در مجلس می گوید:

این خبرنگاران مانند ولگردها وقت نمایندگان را می گیرند و نمی گذارند

مجلس به اکثریت برسد!!!

به خبرنگاری که وقتی سردبیر به او می گوید  نمی توانیم این خبر یا

گزارش را ارسال کنیم و برای حفظ امنیت شغلی مان یا باید آن را کنار

بگذاریم یا اینکه منبع کت و کلفت تری پیدا کنیم آن هم فقط برای

آشکار شدن حقیقت و هشدار به مسوولینی که مبادا بهشان بر بخورد

دنیا روی سرت خراب می شود و این موضوع هم به بقیه موضوعاتی که

دیگر به آن ها پرداخته نشد می پیوندد.

آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک

هم چون گلوگاه پرنده ای

هیچ جا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط دوخیژه  | 

امشب با دیدن فیلم ورونیکا گورین برای هزارمین بار بهم ثابت شد که حرفه خبرنگاری به دلیل خط قرمز ها و به دنبال آن خودسانسوری های متعددی که دارد عملا ماهیت واقعی خود را در ایران  از دست داده است.

جسارت داشتن برای افشاگری . چیزی که در این فیلم مشاهده شد به رویایی دست نیافتنی برای خبرنگار ایرانی تبدیل شده است.

در واقع  خبرنگار که نقش وی به ویژه در موقعیت های بحرانی  بیشتر باید نمود پیدا می کند در ایران به میرزا بنویس صرف دستگاه ها تبدیل شده است.حداقل در خبرگزاری ها که وضع به همین روال می باشد.

ما شبی دست براریم و دعایی بکنیم تا خبرنگاری و روزنامه نگاری روزی در ایران جایگاه واقعی خود را پیدا کند و خبرنگاران به دور از هرگونه محدودیت و فارغ ار غم نان به رسالت اصلی خود بپردازند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 3:8 قبل از ظهر  توسط دوخیژه  | 

پشه و مگسها روي صورت چهار قلوهاي4 ماهه‌اي كه هنوز آثار كم خوني، رو صورت رنگ و رو پريده آنها بود، بازي مي‌كردند. روي زمين چهار سري بالش و تشك كوچيك ديده مي‌شد كه به ترتيب كنار هم پهن شده بودند. يك قدم آن طرفتر آشپزخانه‌اي 6 و 7 متري با كلي از وسايل شكم سيركني بچه‌ها و در كنارش، اتاقكي با فرش 12 متري، گرم و كسل‌كننده، محل سكونت چهار قل تازه به دنيا آمده در كنار پدر و مادر و مادربزرگشان بود.

يك خبر تكان‌دهنده خبرنگار ايسنا رو به اين زيرزمين كشيده بود: « پدر چهار قلوها مي‌خواد بچه‌هاشو بفروشه!»

زير چشمي نگاهي با حسرت به بچه‌ها كرد و بلند گفت: «آخه اينها جگرگوشه‌هاي من هستن. اما ما چطور براشون پدر و مادري كنيم. اين كه مي‌بيني خونه اجاره‌اي ماست. نگاه كنيد پشه‌ها چطوري خوردنشون. شبها از شدت گرما، خيس آب مي‌شن و خوابشون نمي‌بره. فكر مي‌كنيد توي اين شرايط مي‌شه 4 تا بچه رو همزمان بزرگ كرد، فكر مي‌كنيد اسم من پدره! باز هم مي‌گم اگر نتونم خانه تهيه كنم مجبورم بفروشمشون.»

اگه ماشين فرسوده‌اي، قبل تولد بچه‌ها، مخارج اين خانواده رو تأمين مي‌كرد، حالا اون هم وجود نداشت؛ چون صرف هزينه درمان و داروي نوزادان پس از تولد شده بود

زير سقف خونه چهار قلوها، واقعا دنيا، بي‌اكسيژن بود. پدر با لحن خسته و نااميد گفت: مشكلات ما از وقتي شروع شد كه بچه‌ها به دنيا اومدند. 7 ماهه و نارس؛ اول ماشيني رو كه باهاش مسافركشي مي‌كردم، فروختم. بچه‌ها به دليل كم خوني و نارس بودن مشكل داشتند، اما دارو توي داروخانه‌ها پيدا نمي‌شد و اونها را از ناصرخسرو، گرمي 80 هزار تومان مي‌خريدم. پول ماشين خيلي زود تموم شد و بعدش نوبت قرض رسيد.

قرض و تنگدستي از يك طرف و عدم توانايي در مراقبت از چهار قلوها باعث شد به فكر فروش سه تا از بچه‌ها بيفتم.

از شهرهاي مختلف براي خريد بچه‌ها اومدن، هر كسي قيمتي مي‌داد، 15 ، 20 و 25 ميليون تومان اما دلم نيومد.

پاي چند خير به خونه‌ ما رسيد؛ قول كمك دادن به شرط اين كه بچه‌ها رو نفروشم.

با نامه نگاري به ارگانهاي مختلف سعي كرديم كمك بگيريم؛ بهزيستي بچه‌ها رو بيمه كرد و شير خشك داد؛ اما 4 قلوها شير خشكها رو نمي‌خورند و به دليل اين كه روي قوطي‌ها از كلمه يارانه‌اي استفاده شده بود، داروخانه‌ها هم آنها را نمي‌خريدند.

دولت هم يك ميليون تومان كمك كرد؛ اون رو هم داديم به طلبكارها.

توي اين لحظه، يكي از قل‌ها شروع به گريه كرد. پدر به سرعت به طرفش رفت و با جان و بسم‌الله گفتن بلندش كرد.

نگاه و جملات محبت‌آميز پدر در حاليكه اونو تو آغوشش تكون مي‌داد، آرومش كرد، تو اون لحظه همه مشكلات رو فراموش كرده بود.

مادر«ابوالفضل» «امير محمد» «اميرحسين» و«هليا» که از خيرين درخواست كمك داشت. راضي به فروش بچه‌ها با همه سختي نگهداريشون نبود.

درماندگي را مي‌شد توي نگاههاي پدر30 ساله و مادر 22 ساله‌اي كه 5/1 سال بعد از ازدواج صاحب چند قلو شده بودند ديد. حرفهاي پدر همراه با هواي زيرزمين بدون هواكش، فضاي غيرقابل تحملي رو ايجاد كرده بود. هر كدوم از يك طرف جمله‌اي رو مي‌گفتن، نمي‌دونستي به دهن كدوم نگاه كني. ‌دلشون نمي‌خواست درد دل بگن. آنها كمك مي‌خواستن از خيرين، از دولت، از بهزيستي و از ...!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط دوخیژه  | 

آه

چقدر دلم برایت تنگ شده است

چقدر راحت فراموشت می کنم

امشب برای همین غربتت اشک ریختم

ولی می دانم هر لحظه کنارم هستی

و صدای قلبم را می شنوی

پس کمکم کن

و دستانم را بگیر

که

سخت محتاجت هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط دوخیژه  | 

دختر حیرت انگیزی است خواهر

با یک عالم کار که باید انجام دهد

خانواده را دل مشغول و با نشاط می دارد

به انواع شگفتی ها و شیطنت ها

آری

موجود شگفت انگیزی است خواهر

و حضورش همیشه نشاطی است

و کسی را هر وقت بخواهی که تو را درک کند

هیچ دوستی بهتر از خواهر پیدا نمی کنی

او همیشه رفیق خوب راه است

همواره شیرین و دلچسب. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط دوخیژه  |